تبليغاتX
آتیش پاره

آتیش پاره

..........

مجرد

طرح شناسايي و جمع آوري خانه هاي مجردي در راستاي افزايش امنيت اجتماعي دردولت دهم:

- ديلينگ ديلينگ -

کيه؟- منم منم مادرتــون–

دروغ نگو مادر ما شهرستانه

- مجردن … بگيرينشون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:51  توسط نسرین 

کمی بیشتر فکر کن

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد.

        ***ادامه داستان در ادامه مطلب***


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:20  توسط نسرین  | 

دلِ من

دلُ روزنامه پیچیدم،توی جعبه ای گذاشتم

                              خوب و محکم اونو بستم،راه دیگه ای نداشتم

                     بردمش اداره ی پست،دادمش برات بیارن

دلُ تحویل نگرفتن،پیش بسته ها بزارن

                                    گیر دادن دلت بزرگه،نمیشه اونو فرستاد

                    مونده بودم چه کنم من،دلِ من یاد تو افتاد

خاطراتت یادم اومد،دلِ من دوباره تنگ شد

                                    حالا من این دلِ تنگُ میدمش برات بیارن

                    این دفعه میشه فرستاد انگاری حرفی ندارن

دلِ من قدِ یه دنیا تورو دوست داره همیشه

                        پیشِ من باشی نباشی عاشقِ هیشکی نمیشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:18  توسط نسرین  | 

کلاغ

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره نشست. . پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.

 بعد از مدت کوتاهی پير مرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج میزد و با همین حالت گفت: کلاغه کلاغ. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:

 امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است .هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم...
كاش ما هم يه خورده از مهرباني پدر را داشيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:32  توسط نسرین  | 

یک اتفاق جالب

یک مجله فرانسوی در شماره اخیر خود داستان عاشقانه جالبی را نقل می کند:
آرنولد پوینتر، ماهیگیر اهل جنوب استرالیا ماده کوسه سفیدی را که در طور ماهیگیری به دام افتاده بود، از مرگ حتمی نجات می دهد. این موضوع اکنون مشکلی برای ماهیگیر به وجود آورده. ماهیگیر می گوید:
"2 سال است که این کوسه مرا تنها نگذاشته، همیشه به دنبال من می آید. حضور او همه ماهی ها را فراری می دهد. و من دیگر نمی دانم چه کار باید بکنم؟"
خلاص شدن از دست یک کوسه 5 متری، به خصوص با وجود قوانین سازمان های حفاظت از محیط زیست کار ساده ای نیست، ولی ظاهرا رابطه احساسی دو طرفه ای بین ماهیگیر و کوسه به وجود آمده.
ماهیگیر می گوید: "هر وقت من قایقم را متوقف می کنم، به قایق نزدیک می شود، به پشت روی آب شناور می ماند تا من شکم و گردنش را نوازش کنم، سپس سر و صدا می کند، چشمانش را بر می گرداند و باله هایش را با خوشحالی به آب می زند!"

عجبکوسه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:21  توسط نسرین  | 

دخترك فقير

معلم عصبی دفتر رو روی ميز کوبيد و داد زد :

سارا ...
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوی ميز معلم کشيد و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقيقه هاش می زد ،تو چشمای سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد :

ادامه ی داستان توی ادامه مطلب...

دخترک



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:55  توسط نسرین  | 

 
لينك باكس هوشمند مهر،افزایش بازدید،لینک باکس،افزایش امار،مهر باکس